تبلیغات
بـــوی گـــل گــنــدم
بـــوی گـــل گــنــدم
خــلــیــج تا ابــــد فـــــــــــــــارس 
قالب وبلاگ
نویسندگان
لینک دوستان
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ چیزی نیست
قصه اینجاست که باید بود باید خواند
پشت این پنجرها باز هم باید ماند
و نباید که گریست
باید زیست
حسین پناهی


[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]
انصاف نیست دنیا آنقد کوچک باشد که آدمهای تکراری را هر روز ببینی 
و آنقدر بزرگ باشد که آن کسی که دلت میخواهد حتی یه بار نبینی

بهومیل هرابال

[ پنجشنبه 24 فروردین 1396 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]
چقد زود گذشت سال و چقدر زود میگذرند این روزها.دلتنگ گذشته ام روزهای که بدون تو می گذشت
چقد دلم هوای روزهای دارد که در پاییز دلگیرش صدای خس خس برگها مرا تا عمق وابستگی به بهار پیش می بردند
امروز  دلم به حال دیروزهای سوخت که هوای مدرسه دلم را اکنده میکرد از دلهره و امید چه تضاد قشنگی بود
آدم که بزرگ میشه همه چی همراه با سن هم بزرگ میشه غمها و و مشکلات هم انگار دست به سن چسپیده اند و نمی خواهند
او را ترک کنن.این روزها هوای دلم چقد شبیه روزهای اول پاییزه .روزهای که برگ های زرد کم کم از هوای بالا به زمین 
می ریزند و در زیر پای آدما خرد میشوند
این روزها چقد احساس می کنم که روز اول مهرماست
با آرزوی سای خوبی سرشار از سلامتی و خوبیها


[ یکشنبه 6 فروردین 1396 ] [ 02:58 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
آدمها شبیه حرفهایشان نیستند
ساده لوح نباش
هیچ کس دیگری را برای چیزی که هست دوست ندارد
علاقه آدمها به هم بر اساس نیازشان است نیازهای که شاید روزی آدم دیگری پاسخی بهتر برایشان داشته باشد
بعد تو رها و فراموش می کنند
عجب دنیای مسخره ایست دنیای آدم ها
گاهی وقتا آدم از آدم بودن خودش حالش بهم میخوره

[ پنجشنبه 30 دی 1395 ] [ 02:11 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
دلم سکوت میخواهد
خسته از این همه هیاهوی شهر



[ سه شنبه 6 مهر 1395 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
مترسک عا رو نه شبیه گرگ ها ساخته اند
نه شبیه شیرها و پلنگها
به گمانم ترسناک تر از انسانها چیزی پیدا نکرده اند

[ سه شنبه 30 شهریور 1395 ] [ 10:25 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
همزبون خوب من یه ماهی قشنگ بود
ولی امروز میدونم دلش همیشه تنگ بود
ماهی تنگ بلور سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهی تنگ بلور من بود
چشماش یه حرفی میزد
انگار یه چیزی کم داشت
اون پولک های روشن
رنگ غبار و غم داشت
با سر میزد تو شیشه
دور خودش می چرخید
گم میشد اشکاش تو آب
چشماش منو نمیدید
وای که نمی دونستم
تاب قفس نداره
یه روز رفتم سراغش
 دیدم نفس نداره
براش گریه میکردم
 ولی چشاش نمی دید
انگار تو اون لحظه ها 
خواب دریا رو می دید
انگار می گفت که ماهی
توی دریا قشنگه
ماهی تنگ بلور یه ماهیه دلتنگه
                                                اردلان سرفراز


[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]
.
بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود
چه بیقرار بودی زودتر بروی
از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی…
من سوگوار نبودنت نیستم !!
من شرمسار این همه تحملم 
[ سه شنبه 18 فروردین 1394 ] [ 02:53 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
درخت مو

دیوار را انکار می کند

در جستجوی نور

پنجه نازک سبزش

به همه چیز بند میشود

به هر درز یا شکاف

به هر گوشه یا کنار

انگشتان نازک کودکانه اش

دست مادرانه هر چیزی را می چسپد

              jak divis


[ چهارشنبه 5 فروردین 1394 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

پیشاپیش سال نو بر همه عزیزان مبارک

سال خوبی براتون آرزو دارم

[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق
یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق
بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار
اشک میریزه از دو چـشمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی
رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی !
آخه من تو رو می خواستم ، اون نجیب خوب و پاک
اون صدای مهربون ، نه سکوت سرد خاک
تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود
دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود
تو که ریشه کردی بـا من ، توی خاک بیقراری
تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری
پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی ؟
تو عزیزترینی اما ، یه رفیق نیمه راهی
داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من
رفتی و دیگه چه فایده ؟ ناله و ضجه و شیون ؟
تو سفر کردی به خورشید ، رفتی اونور دقایق
منو جا گذاشتی اینجا ، با دلی خسته و عاشق
نمیخوام بی تو بمونم ، بی تو زندگی حرومه
تو که پیش من نباشـی ، همه چی برام تمومه
عاشق خـسته و تنها ، سر گذاشت رو خاک نمناک
گفت جگر گوشه ی عشقو ، دادمش دست تو ای خاک !
نزاری تنها بمونه ، همدم چشم سیاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش
و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره
پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره
اون جوون داغ دیده ، با دلی شکسته از غم
بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم ک
ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد
روشو بر گردوند و داد زد : به خدا نمیر
ی از یاد !!!
شاعرش رو نمیشناسم
.

[ چهارشنبه 5 آذر 1393 ] [ 05:47 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]
ابر اخم هایش را درهم کشید
وقتی به جستجوی نور خیره شدم بر آسمان
حتی غنچه روی خود ز من پوشید
در حسرت شره های ریزش باران

                                     jak divis

[ دوشنبه 5 آبان 1393 ] [ 11:43 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
چقدر سخت است زیستن
برای گلی که
در حاشیه جدول سیمانی متولد شده
و رشد می کند
در هوای مانده شهر


jak divis

[ سه شنبه 4 شهریور 1393 ] [ 02:29 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

مثل کشیدن خطهای رنگی رو کاغذ سفید
شاهکاری میسازم بنام دیوانگی
و من این شاهکار را به قیمت همه فصلهای قشنگ زندگیم خریده ام
تو هر چه میخواهی مرا بخوان 
دیوانه،خودخواه،بی احساس

من این شاهکار را نمی فروشم


[ جمعه 26 اردیبهشت 1393 ] [ 01:09 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]

یا غالی علیی
گرانبهای من

یا غالی علیی شو صرلک حبیبی
تعلمت القسیة ما بتسأل علیی
ناسینی، هاجرنی، منک حاسس فیی
ما بخطر على بالک
لیش بعدک ببالی
إسأل عن أحوالک
وعم حبک لحالی
ولحالی ما فیی
أنا إتحمل قسیّة
یا غالی علیی
آه یا غالی علیی

حیاتی غریبة و سنینی بغیابک عم تمرق غریبة
صدقنی حبیبی شتقتلک حاکینی اه رجعلی یا حبیبی
ما بخطر على بالک
لیش بعدک ببالی
إسأل عن أحوالک
وعم حبک لحالی
ولحالی ما فیی
أنا إتحمل قسیّة
یا غالی علیی

آه یا غالی علیی

آه گرانبهای من، چه اتفاقی برای عشق من افتاده
یاد گرفتی که سخت باشی و سراغ منو نگیری
منو فراموش کردی، ترک کردی و دیگه حس نمیکنی
دیگه از ذهنت هم رد نمیشم
تو چطور هنوز تو ذهن منی
من احوالتو میپرسم
و تنهایی عاشقی میکنم
اما تنهایی نمیتونم
نمیتونم این همه سختی رو تحمل کنم
گرانبهای من
آه ای گرانبهای من

زندگیم عجیبه، سالهایی که توی غربت بدون تو گذشته
باور کن دلتنگتم، باهام تماس بگیر و پیش من برگرد
دیگه از ذهنت هم رد نمیشم
تو چطور هنوز تو ذهن منی
من احوالتو میپرسم
و تنهایی عاشقی میکنم
اما تنهایی نمیتونم
نمیتونم این همه سختی رو تحمل کنم
گرانبهای من
آه ای گرانبهای من


[ پنجشنبه 10 بهمن 1392 ] [ 05:41 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
برای نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت، به وسعت قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 04:29 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
من به دنبال هوایی نه چنین آلوده، روزگاری نه چنین افسرده، روزهایی نه چنین پژمرده ، روزها می گردم؛
تا از این جا بروم

من به دنبال اتاقی خالی ، روزها می گردم که از سر کوچه آن جوی آبی، چشمه ای می گذرد ، که از سر کوچه آن عابری می گذرد که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد

کاش توی حیاطش باشد دو صد تایی از درختان بلند
چند تایی نارنج و چناری که کلاغی هر روزبه سراغش برود
و من هر روز به عشق گل روشن بروم پنجره را باز کنم

[ پنجشنبه 26 دی 1392 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

 ای عشق من حالت چطوره؟بسیار مشتاق به دیدار تو هستم

ای عشقم همه عمرم سپری شد و من در رویای با تو بودن به سر می برم

دوری از تو من را سرشار و لبریز از رنج و درد کرده

و همیشه در ذهنم خطور می کنی

عزیزم به من نمی گویی اگه به تو احتیاج داشتم کجا بروم

هر چی در زندگی من بود از عشق تو جان سالم بدر نبرد

من رویای با تو بودن را دارم

بلند میشوم و به تو می اندیشم

به من رحم کن

قسمت میدم به من رحم کن

من فقط بخاطر تو زندگی میکنم

رهایم نکن

برای گوش دان به اهنگ رو لینک زیز کیک کنید

http://www.youtube.com/watch?v=JSCgHitbZT0

اشلونک حبیبی مشتاق الک

مر عمری کوله حبیبی و انی اتخیلک

بعدک ملالی جروح فکره تجی و تروح

منکولی وین  اروح لو احتیاج لک

کل شی بحیاتی من غرامک ماسلم

معیشنی بین الحظه و الحظا حلم

انا بحلم بیک

اصحی افکر بیک

ارحمنی الله علیک

انا عایش الک

    خواننده ماجد مهندس                              محمد-عراق-بغداد ساعت 22


[ چهارشنبه 11 دی 1392 ] [ 12:07 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]

حال این روزهای من

 

دلم تنگه از این روزهای بی امید

از این شب گردیهای خسته و مایوس

از  این تکرار بیهوده دلم تنگه

از این بیهوده زیستن

از این سرسختی دنیا

از این غم و اندوه

 


[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 05:55 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

گاهی اوقات فکر می کنم که مرگ، رسم یکی از قوانین طیبعت است

اما آدم تنها در برابر این قانون است ،که احساس حقارت می کند

یک مسله ای است که هیچ کاریش نمیشه کرد

حتی نمی توان برای از بین بردنش مبارزه کرد

فروغ فرخزاد


[ یکشنبه 21 مهر 1392 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]
چقد خسته ام از دست تو دنیا
[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 02:11 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
امروز واقعا روز بدی برام بود
یه خبر وحشتناک شنیدیم
درگذشت یه دوست عزیز و مهربان
کسی که هیچ وقت لبخند ها و مهربانیهایش را فراموش نمیکنم
عماد مشایی نازنیین
هنوز در شوکم
رفتنش را باور ندارم آخه مگه میشه
چشمانم پر از اشکه نمی تونم چیزی بگم

[ جمعه 6 مرداد 1391 ] [ 12:39 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
عجب دلگیرم از دنیا
عجب روزهای سختیه
همش غم و همش غصه
همش درد و فکر های بیهوده
عجب دلگیرم از دنیا
فقط اشک و فقط اشک و فقط اشک
عجب دلگیریم از دنیا
تو ای مرگ ای واژه بیگانه با من
چرا امروز نمی آیی سراغ من



[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 01:53 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه

نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟

! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه

خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار

است، چه رنجی ‌می‌کشد

آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دكتر شریعتی


[ پنجشنبه 18 خرداد 1391 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]
وطن یعنی همه آب و همه خاک
وطن یعنی ابوموسی یعنی خارک
وطن یعنی تنب بزرگ و  کوچک
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

                                                                            
                              محمد-کویت

[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 11:20 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]

با آرزوی سلامتی برای علی دایی عزیز و همه بیمارن

التماس دعا

                                 محمد-کویت


[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

خسته ام از هجوم این همه روزهای پاییزی

برگ ریزانهای ناخوش فصل بهار

ریختند برگهای که هنوز سبزند

خس خس پای آدمکهای

بی احساس و سنگ دل

بروی قلبهای اکنده از احساس

ضربانهای تند و رگ های یه کم نازک

......

- بغداد -ساعت4


[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 05:07 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

در انتهای شب

وقتی همه چیز و همه جا

رو به تاریکی است

به تو می اندیشم

ای خوبیرین ستاره شب های بی کسی

 


[ چهارشنبه 6 مهر 1390 ] [ 01:17 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

[ پنجشنبه 6 مرداد 1390 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

کمی از غربت چشمات دلگیرم

همین...


[ یکشنبه 26 تیر 1390 ] [ 01:37 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

درباره وبلاگ

فرسوده ام از ماندن
محصور در تمام ترس های کودکی
اگر اراده ای بر این قرار باشد
که مرا ترک کنی
آرزو دارم ...
سایه حضور سنگینت هنوز اینجاست
و مرا تنها نمی گذارد
گویا این زخمها نمی خواهند درمان شوند
این درد بیش از اندازه حقیقی است
چیزهای زیادی است
که زمان نمی تواند آن را التیام ببخشند


محمد معصومی

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

ایران من -علیرضا روزگار و امید عامری


سایت عاشقانه كافه دلها

كد كج شدن تصاویر

ش
شعرناب
ش
شعرناب