تبلیغات
بـــوی گـــل گــنــدم
بـــوی گـــل گــنــدم
خــلــیــج تا ابــــد فـــــــــــــــارس 
قالب وبلاگ
نویسندگان
لینک دوستان

پرنده ای را دیدم که در زیز زمین میهمان تاریکی بود

و آسمان را که آغوش برایش گشوده بود

ماهیی را دیدم که کنار ساحل در شنزارها شنا می کرد

و دریای موج افشان او را به ساحل می کوبید

آفتاب گردان را دیدم که آویزان فانوسی شده بود

و آفتاب همچنان درخشندگی اش را به او دوخته بود

و در انتظار نگاه دوباره اش می درخشید

تا:

به او روشنایی ببخشد

 

محمد - عراق - بغداد


[ سه شنبه 12 مرداد 1389 ] [ 04:31 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
کارت پستالعکس های  عاشقانه  -  www.98ax.com
[ شنبه 9 مرداد 1389 ] [ 07:23 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

سرنوشت من عزیزم

تو دستهای تو مونده

واسه اینکه که همیشه

میگم اینجا بی تو مرده

منظورم عشق تو بوده

توی تاریکی دلها

وقتی که همیشه اینجا

این دلم اسمتو خونده

ای عزیز ماندگارم

ای که اسمت تو یادم

اگر اسم تو نباشه

نمی خوام این دنیا باشه

منظورم اینه عزیزم

من اینجا به انتظار نشتم

منتطر یک اشاره

یک سبد قلب توی دستم

همیشه دوای دردم

این نگاهای تو بوده

اگه این نگاه نباشه

سخته این دلم بمونه

خیلی سخته منه عاشق

 این همه دور از تو باشم

اینو می دونم یه روزی

تا ابد کنارت هستم

اگر چه من دوست دارم غمگین بنویسم اما این بار به خاطر درخواست یه عزیزی این شعر را که سرودهای خودم هست گذاشتم نمی دونم میشه بهش گفت شعر یا نه ولی از خودمه

امیدوارم خوشتون بیاد

نظر یادتون نره

محمد - عراق- بغداد


[ پنجشنبه 7 مرداد 1389 ] [ 02:38 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]

وقتی راه رفتن را آموختی

دویدن را بیاموز

وقتی دویدن را آموختی پرواز را

راه رفتن را بیاموز

زیرا راه های که می روی

جزیی از تو میشود

وسرزمین هایی که می پیمایی:

بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن را بیاموز

چون هر چیزی را که  بخواهی دور است

و هر قدر که زود باشی، دیر

و پرواز را یاد بگیر برای اینکه:

از آسمان جدا باشی

برای آنکه:

به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم،دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز

را از  یک درخت

بادها از رفتن به من چیزی نگفتن، زیرا  انقدر در حرکت بودند که 

 رفتن را نمی شناختند

پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که  دویدن را از یاد برده بودند

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به  فراموشی سپرده بودند

اما سنگی که درد سکوت را کشیده بود  راه رفتن را می شناخت

کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود،دویدن را می فهمید

و درختی که پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار می دانست

وقتی داری در دریای زندگی سفر می کنی:

از طوفانها و امواج نترس

بگذار تا از تو بگذرند

تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش

همیشه به خاطر داشته باش دریای آرام ناخدای با تجربه  و ماهر نمی سازد

جایی در قلب هر انسانی وجود دارد که در ان افکار تبدیل به آرزو  می شوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند

جایی که در ان هر غیر ممکنی ممکن می شود تنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم

چند چیز هست که برای یک زندگس شاد و موفق به ان احتیاج داریم

اعتقادات،آرزوها،اهداف،عشق و ....  و خانواده و دوستان

و از همه مهتر اعتماد به نفس

خودت را باور داشته باش

 

محمد -عراق - بغداد

 


[ پنجشنبه 24 تیر 1389 ] [ 11:34 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]

     وقتی نهال های غم بارور میشوند

    روزهای خوب  کودکی به پایان می رسد

    دیگر ظرافت بی پایان پولکهای ماهی

     و شادی شکفتن غنچه ها به چشم نمی آید

    چه لذتی داشت

      نشستن در کنار برکه ای آب

     و شنیدن زمزمه رود

       چه زیبا بود

       شیطنت تلالوی نور در دامان موجها

        چه دلنشین بود

       تر نم آسمان و رقیصدن پیچک کنار خانه مان به دور سرور بلند

       حال در سکوت غم انگیزم،تا طلوع

       به سوگ خواهم نشست

         بی آنکه امیدی داشته باشم

           نگاه خسته من

           هر شب

        به زیر مهتاب به دنبال نگاه تو خواهد بود

       محمد - عراق- بغداد


[ دوشنبه 21 تیر 1389 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

  اگر چه بی حرکتم

 

  اگر چه نای هیچ کاری نیست

 

  اگر چه برای را رفتن هم  هیچ میلی نیست

 

  اگر چه هنوز گلها را پژمرده

 

  هوا را غمناک

 

  زمین را سرد

 

  دریا راخشک

 

  و آسمان را تاریک می بینم

 

  اما

 

  نفس می کشم تا:

 

  فکر نکنند که مرده ام

 

  و مرا به جای مردها خاک نکنند

 

  این گونه است حال من

 

  حالم را نپرس

 

  محمد- عراق- بغداد  9/4/89


[ چهارشنبه 9 تیر 1389 ] [ 05:08 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]

       اگر فاصله افتاده،اگر من با خودم سردم

     تو کاری با دلم کردی که فکرشو نمی کردم

    چه آسون دل بریدی ،از دلی که پای تو گیره

     که از این  بدتر هم باشی،واسه تو نفسش میره

     نمی ترسم اگر گاهی دعایم بی اثر میشه

     همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه

      تو را دست خودش دادم که از حالم خبر داره

     تا  از تو چشماشو یه لحظه برنمی داره


[ چهارشنبه 2 تیر 1389 ] [ 01:13 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

چقدر امروز غمگینم

چقدر امروز تنهایم

ندارم دیگه هیچ یاری

امان از روز دیرینم

زمین تاریک

هوا شرجی و نمناک است

کسی تو فکر یاس های کویر نیست

کویر خشک و گل یاس و بی آبی

کسی نمی داند چرا این قدر کویر تنهاست

تو ای گل لاله چه می خواهی تو این دشت های بی بارون؟

زمین خشک است

هوا تاریک

و آبی تو این دشت نخواهی یافت

چرا اینجا تو روییدی؟

نمی بینی که جنگلها را سوزاندن

و بر روی دریا

یه مشتی خاک انداختند

نمی بینی آشیانه ها را رو زمین انداختند

دیگه اینجا جای موندن نیست

بهتره بار سفر بندیم

محمد- عراق - بغداد 27/3 /89

 


[ پنجشنبه 27 خرداد 1389 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

گاهی وقتا

برای نابودی یه نفر

لازم نیست

شمیشرت را از غلاف بیرون بکشی

هفت تیر هم لازم نیست

خلاصه بگم هیچی لازم نیست

فقط کافیه بهش بگی

که دیگه دوستش نداری

یا اون بفهمه که تو رفتی با یکی دیگه

به  هر دلیلی

می دونم خیلی از شماها دردم را می فهمید

اما...

محمد-عراق- بغداد-20/3/89


[ جمعه 21 خرداد 1389 ] [ 01:15 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]

فکر میکردم واسه قلبم تو پناه آخرینی

دل نمی بندم  به دروغات مگه خوابشو ببینی

سهم من نشد از عشقت حتی یک عشق زمینی

نمی خوام ناز و اداتو مگه خوابشو ببینی

واسه شمع آرزوهام مثل یه شهر فرنگه

مگه خوابشو ببینی که دلم باهات یه رنگه

فکر نکن  که تو  می تونی  تو ی قلب من بشینی

حرف آخرم همینه مگه خوابشو ببینی


[ جمعه 14 خرداد 1389 ] [ 04:27 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]

کمی به فکر دیگران باشیم

ماهی های پایین دست دل گیرند

چرا جلوی آب را سد کنیم؟

بچه های ده پایین کوزه بدست منتطر آبند

چرا جلوی آب را سد کنیم؟

سبزها به انتظار آب نشسته اند

شکوفه ها بی آب خواهند مرد

ومیان گلستان هیچ گلی نخواهد رویید

و جنگلها چه غریبانه خواهند پژمرد

 میان دشت هیچ بلبلی نخواهد خواند

قناریها چه معصومانه حتی بی قفس خواهند مرد

این خودخواهی درستی نیست

کمی به فکر دیگران باشیم

چرا بخشکانیم؟چرا؟

چرا برنجانیم؟چرا؟

چرا باعث مرگ ماهیها شویم؟

کمی به فکر دیگران باشیم؟

چرا پرنده را از غم هجران بسوزانیم؟

چرا کبوتر را از غم دوری برنجانیم؟

بیاموزیم از خود گذشتگی را

تلخی مرداب خشک شده قابل باور نیست

محمد -بغداد-14/3/89

 

 


[ جمعه 14 خرداد 1389 ] [ 03:11 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]
نظرات
 
 
من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی
 
 
ماندن و پوسیدن همان، روزی به حرفم میرسی
 
در این غریب آباد
 
با آب بیگانه،با خاک بیگانه
 
ای عاشق رفتن خوش می روی خانه
 
 
هر جا که آهویی گم کرده راهش را
 
 
معصوم می بینی طرز نگاهش را
 
 
هر جا گلی از شاخه بیدی جدا باشد
 
 
 
پا در گلی از رفتن دیدی که وا باشد
 
 
 
هر جا قناریها را افسرده می بینی
 
 
یا پشت سالاری تا خورده می بینی
 
 
آنگاه تو یادم کن دوست من،دوست من
 
آنگاه تو یادم کن دوست من ،دوست من
 
 

[ چهارشنبه 13 خرداد 1388 ] [ 09:07 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
نظرات
اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم می یارم
اگر چه روبروی مثل آینه با من
ولی چشام بس نیست برای سیر دیدن
نه یک دل،نه هزار دل
همه دلهای عالم
همه دلها را می خوام
که عاشق تو باشم
تویی عاشق تر از عشق
تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو
سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل
هزار میخونه آواز
هزارو یک شب راز
می خوام تورا بینم
نه یک بار نه صد بار
به تعداد نفسهام
برای دیدن تو
  نه یک چشم نه صد چشم
همه چشمها را می خوام
تو را باید مثل گل نوازش کرد و بوسید
با هر چی چشم تو دنیاست فقط باید تو را دید
[ دوشنبه 4 خرداد 1388 ] [ 09:16 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
نظرات
ای زلال سبز جاری
جای خوب غسل تمهید
بی تو باید مرد و پژمرد
زیر خاک باغچه پوسید


[ یکشنبه 3 خرداد 1388 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]
نظرات

نفسهای عزیز من صدای پای شبوهاست
صدای باد،بوی نخل
هوای شرجی دریاست
سکوت اینجا صدای تو
هوا اینجا هوای تو
پر از تکرار این حرفم
دلم تنگه برای تو

[ یکشنبه 3 خرداد 1388 ] [ 01:33 ب.ظ ] [ محمد معصومی ]
نظرات

گل بارون زده من گل یاس نازنینم
می شکنم پژمرده میشم نذار اشکاتو ببینم
تا همیشه تو را داشتن ، داشتن تمام دنیاست
از تو و اسم تو گفتن بهترین همه دنیاست
با تو ،با تو اگه باشمم وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر میشه از تو وقت غم خوردن ندارم
ای تو جاری توی شعرم مثل عشق خون و حسرت
دفتر شعر من از تو سبد خاطرهام
ای گل شکسته ساقه گل پرپر که به یاد هجرت پرنده هایی
تو یاس مبهم چشات می خونم که به فکر یه سفر به انتهایی
با تو،با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر میشه از تو وقت غم خوردن ندارم 
می تونم خستگی هاتو از تن پاکت بگیرم
می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم

[ شنبه 2 خرداد 1388 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
نظرات


---            

                                       

      ای گل قشنگ می خوام

 

یادگار اون شب تار 
 
                  
اون شبی که باد وحشی  
 
      
همه را برد بسوی گلزار 
 
 
ای گل همیشه من
 
 
اون روزهای بی حضورت
 
 
مرگ گلها خشک و زیبا
 
 
روی تاراج زمستان
 
 
ای گل قشنگ نازم
 
 
واسه تو گلدون می سازم
 
 
تو را در گلدون میزارم
 
 
به شکوه تو می نا زم
 
 
وقتی دونه های شبنم
 
رو تن سردت می شینه
 
 
تحت تاثیرت میزاره
 
هر کسی تو را می بینه
 
 
       
[ شنبه 2 خرداد 1388 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
نظرات

ستارهای گمشده هر شب من هزار هزار
اما همیشگی تویی ستاره دنباله دار
ای تو ای آشنای ناشناسم
 ای مرحم دست تو لباسم
دیوار شبم شکسته از تو
از ظلمت شب نمی هراسم
انکار که زاده شده با من
عشقی که من از تو می شناسم

[ شنبه 2 خرداد 1388 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ محمد معصومی ]
نظرات

این پست ثابت است .پست های جدید بعد از این پست

چند روزی احساس تب دارم

جسم خسته ام در عزای روح مسمومش می گرید

زندگیم دچار سوء هاضمه شده است... می خواهم تمام زندگیم را بالا بیاورم

آه چقدر ریه هایم می سوزد از اکسیژن سرد حقایق

نمی دوانم باز کدامیک از امیدهایم تاریخ مصرفش تمام شده است

دستانم پر از ستاره های مرده ایست که روزی به امید آمدنم می درخشدند

چشمانم پر از مرداب هایست که روزی دریایی بودنند اما امروز به مرداب تنهایی تبدیل گشته اند

نفسهایم پر از اکسیژنهای بی هوا

ذهنم پر از آرزوهای له شده

دیوار اتاق تنهایم پر از تار عنکبوتهای حسرت

شمع های نیم سوخته بر روی میز

با مشتی کاغذ مچاله شده

که روزی از پروانگی می گفتند

در این لحظات آخر تنهایی

اندکی پیشم بمان

نذار این آخرین آرزویم هم مومیایی شود

ساقه شکسته شمعدانیم را چسپ زخمی بزن

زخمی که شاید دیگر التیام نیابد

                               عراق- بغداد-ساعت 22


.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

درباره وبلاگ

فرسوده ام از ماندن
محصور در تمام ترس های کودکی
اگر اراده ای بر این قرار باشد
که مرا ترک کنی
آرزو دارم ...
سایه حضور سنگینت هنوز اینجاست
و مرا تنها نمی گذارد
گویا این زخمها نمی خواهند درمان شوند
این درد بیش از اندازه حقیقی است
چیزهای زیادی است
که زمان نمی تواند آن را التیام ببخشند


محمد معصومی

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

ایران من -علیرضا روزگار و امید عامری


سایت عاشقانه كافه دلها

كد كج شدن تصاویر

ش
شعرناب
ش
شعرناب